مادرم

مامان جان سه روزه میخوام باهات درد دل کنم ولی هر دفعه مشکلی پیش اومد که مطلب ارسال نشد.

هر روز با خاطرات پارسال.بعضی انقدر نزدیکند که انگار همین دیروز این اتفاق افتاده.وبعد میبینم چقدر

فاصله امون با روزهای خوش خیالی کم بوده.الان هم از شکرگزاری خدا  غافل نیستم ولی جمله قشنگی

یه نفر گفت:دیگه هیچ چیر رنگ و بوی خودش رو نداره.

تا موقعی که اون نهال رو برات نکاشته بودم احساس بی کفایتی داشتم،یادته لبت رو به سمت بالا کج

میکردی و می گفتی معلوم نیست سرش با کجاش بازی می کنه .الان یخورده میشه روم حساب کنی.

نوشین  می گفت انگار   تمام مدت تو آشپزخونه است و من گفتم واقعا همینطوره.

من تماما  تو رو در کنار خودم حس میکنم.آیا باید همیشه جسم باشه تا بگیم اون هست؟

ولی دلمم دیگه خیلی تنگ شده.هر صبح خوابت رو میبینم  اون اضطرابها ،اون تشویش ها .

هر صبح اولین نفر برای احوالپرسی  فیروزه بود که زنگ میزد.راستشو میگفتم ولی وقتی سعید  زنگ

میزد مجبور بودم فیلم بازی کنم از تو گوشی هر آن میخواست بیرون بزنه.

خلاصه از  اون روزها دست چرک و دو رکعت نماز قضا باقی مونده.

الان اگه بودی چقدر تغییر کرده بودی.

از خدا میخوام اگر یه روز در شرایط تو قرار گرفتم ،اون از خود بیخود شدن،سکته مغزی،رفت وبرگشت به

اون دنیا ،از این امتحانها مثل تو رو سفید بیرون بیام.

مثل همیشه پشت ما باش.از ما غافل نشو.ما با این امید زنده ایم. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۷ 13:54 توسط من |


بعضی چیزها،مکانها،افراد و....مرا بیاد تو می اندازد.بعضی از آنها یه جوری دلم رو می سوزونه  بابعضی از

 آنها راحتم.از بعضی از آنها هم خوشحال میشم که نیستی تا با اون روحیه ی آسیب پذیرت ببینی و

 غصه بخوری. 

تیزی در ماشین پژو، هر دفعه که می بینم یه آخ میگم .فضای حمام،از نشاطت در حموم و لذتی که

 ازشدت آب می بردی باز هم آخ میگم.

در زمین اسکیت راحتم .چون هیچوقت خوشت نمی اومد.

کتلت آتیشم می زنه. اگه دست خودم بود دیگه هیچوقت درستش نمی کردم.

بعد از اکباتان به سمت همت،دلم رو به هم می پیچونه می خوام داد بزنم هر دفعه. 

خیابانهای بلوار شهرداری را با یاد تو میرم ،هر ویلای قشنگی که می بینم یه آخ میگم و بعد شعر تو

 شهری که تو نیستی فرشته رو زیر لب زمزمه میکنم. 

هنوز هم لحظاتم با تو می گذره.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۷ 17:7 توسط من |


اون لباس زرد لیمویی بیمارستان چقدر بهت میومد.وقتی بهت گفتم به خاطر بچه ها دارم میرم.ببخش

 مامان.سرت رو تکون دادی و انگار می گفتی  این رو شما تو کاسه ام گذاشتین. دلم می خواست

 اونموقع فریاد بزنم،پاهام رو به زمین بکوبم وبگم مامان به خدا نه.من این راه رو نمی خواستم شروع

کنیم.

چون حدس میزدم به کجا ختم می شه.

نمی دونم اسمش رو چی بگذاریم؟قسمت؟!

 

آخ که چقدر دلم برات تنگ شده.این بار سنگین تا کی حمل می شه؟

تو مسیر بهشت زهرا تورنگ ازم پرسید کی مامانی رو بیمارستان بهشت زهرا آورد؟ برای چی؟نمی تونه

 درک کنه. 

بعد اون خاطره ی بازی مخصوصش را با تو یادآوری کرد و من در دلم خوشحال شدم که تو را فراموش

 نکرده.تابستون یه روز خیلی گرم تو بهشت زهرا ،توکا وتورنگ بطری یخ رو از من گرفتند و آبش رو ریختند

 روی مزار.بعد هم گفتند مامانی آخه گناه داره.گرمشه.گریه کردم و گفتم: آفرین با معرفتها.

لحظه ای بدون تو برام نمی گذره.روزهای لعنتی که از فردا در سال گذشته شروع شدند.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ 22:42 توسط من |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد ۱۳۹۰

خرداد ۱۳۹۰
دی ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷



پیوندها

گودون و گاستون
كاكتوس بدون خار
گوش مرواريد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin